محمد بن حسين رازي
71
نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي )
عبد شمس . گفت با شما ديگرى هست ؟ گفتيم جوانى از بنى هاشم ، او را يتيم ابو طالب خوانند . گفتند نعرهاى بزد چنان كه ما گفتيم مگر بمرد و بيفتاد ؛ بعد از آن برجست ، گفت : آوه ! آوه ! نصرانيت و دين مسيح باطل شد . پس برخاست و تكيه بر صليب زد و انديشه مىكرد . و هشتاد مرد از بطارقه پيش وى استاده بودند . ما را گفت توانيد كه او را به من نمائيد ؟ گفتيم بلى ! با ما بيامد ؛ چون پيش قوم آمديم محمد بر پاى ايستاده بود در سوق بصرى ، رويش مانند ماه بدر مىتابيد ، گوئى كه ما پيش از آن او را نديده بوديم . خريد و فروخت بسيار كرده بود . خواستيم كه گوييم اين « محمد » است . راهب از پيش گفت : اينست ، شناختم او را به حق مسيح ، پس فرا پيش محمد رفت و سر وى بوسه داد . گفت : اگر من زمان تو دريابم حق شمشير بدهم . پس از آن ما را گفت : مىدانيد كه چه با اوست موت و حيات با اوست . هر كه درو آويزد عمرش دراز باشد و هر كه ازو ها گردد بميرد ، مرگى كه از آن پس زنده نشود و ياد اعظم با اوست . آنگه بوسه بر روى وى داد و بازگرديد . و ابو المويهب راهب از عارفان بود به احوال و صفت رسول و به وصيت امير المؤمنين عليهما السلام . و روايت كند از بكر بن عبد اللّه اشجعى از پدران وى كه آن سال كه رسول عليه السلام بشام رفت عبد مناف بن كنانه و نوفل بن معاوية بن عروة بن نعمان عدى به تجارت بشام رفته بودند . ابو المويهب را ديدند ايشان را پرسيد شما كيستيد ؟ گفتند : تجار حرم از قريش . گفت از كدام قريش ؟ او را خبر دادند گفت : از قريش غير از شما كسى با شما هست ؟ گفتند : بلى . جوانى از بنى هاشم نام او « محمد » . ابو المويهب گفت : او را مىخواهم و اللّه . گفتند در قريش ازو كسى كمتر نيست ، او را يتيم قريش خوانند . مزدور زنى است از قريش او را خديجه خوانند چه كار دارى با او ؟ ابو المويهب سر مىجنبانيد و